۱۶۵
آخرش دنیا به آخر می رسد و آدم ها نمی فهمند که سرهای روی شانه از آغوش های باز عاشق ترند...
آخرش دنیا به آخر می رسد و آدم ها نمی فهمند که سرهای روی شانه از آغوش های باز عاشق ترند...
گفتم: دوستت دارم، بی امان دوستت دارم.
گفتی: بی امان دوست داشتن یعنی چه؟
گفتم: این سخت ترین شکل دوست داشتن است، یعنی از دوست داشتن تو به هیچکس نمی توانم پناه ببرم.
شاید اینجا دوباره بنویسم:
https://www.instagram.com/p/CPqdABJMN8G/?utm_medium=copy_link
یک روز مرد زندگیم را قصه میکنم؛
اسم شخصیت اصلی را می گذارم "کمال تعجب"
من همه ی چرا اینجوری شدی هاتو میدونستم، مگه نباید همینطوری باشه؟
نمیشه پی آرامش دوید، ولی خوب از جنس انتظار هم نیست. از جنس دونستن و داشتن هم نیست، یا رسیدن. پشت اون همه اما و اگر و چنین و چنانی هم که فکر میکنی نیست، اصلا تا وقتی ذره ای تردید هست، کو آرامش؟ بعضیا می گن که یه وقتی هم میرسه که دیگه تردید نداری مثلا. مثلا آدم مطمئنی هستی اون موقع، یا ثابت قدم، راسخ، استوار، یه چیزای اینجوری که جا نمیشه تو دهن من، ولی خوب آرامش تو دهن اونام جا نمیشه... خلاصه اینکه اگه تو نبودی و اون لحظه هات، اگه دستات رو شونه م نبود و نگاهت به روبه رو، همه چی اگه تو اون دقیقه هات بوی آرامش نمی داد، الان حتی نمی تونستم بگم که آرامش به یاد آوردنیه، به خاطر سپردنی.
اون وقتی که داشت از ذات خودش به گل وجودمون می دمید، تنهاییش یه طور دیگه ای به عمق جونمون نشست، یه طور جا خوش کرد که هیچ وقت یادمون نره غریبیم ...
پ.ن. رفقای دیرین، بلاگفا کامنت های اخیرتون رو نمایش نمیده، ممنون از همتون که هنوز سراغی میگیرید از ما، مهدیه جان، عظیمه جان، و سجاد عزیز، از حال ما پرسیدید، هستیم رفقا، میگذرد... ما هم دلتنگ شماییم. بی وفایی ما به بزرگواری شما در ;))
بد نیست، آدم باید وجودش به وجود یکی بسته باشه، اما نه اونقدر که با رفتنش بی وجود بشه!
از آتش زاده شدم بی آنکه سوختن بیاموزم؛
هزار سال گذشته است و من عقیم مانده ام...
عقیم!
رو خاکستر آب نریز! من بعضی از رفتارها رو نمی تونم تحمّل کنم عزیزم.
خسته ام از بیقراری. صبورانه لبخند می زنم نبودنت را ...
یک قدم دورم از تو، ولی دستام به دستات نمیرسه!
از رو می برم دایره ها را، در عطش یک شعاع...
می گفت می دونم ... کارم سخت میشه و راهم طولانی.
اما همیشه ازش خواستم که قبل دادن هر نعمتی، ظرفیت داشتنش رو عطا کنه به من.
تو اين مملكت حتي اگه اعلام كنن كه نشادر قراره گرون بشه، ملت واسه سوزوندن ماتحت همديگه هم كه شده ميرن كيلو كيلو ميخرن!
مثل یک برج سیمانی بیهویت، سرک میکشی مدام از پشت این کلبه ی خشتی،
مرا تنها بگذار با گذشته ات...
تجربه کردن خوبه عزیزم، اما نه به هزینه ی دیگران!
این شبها گیر میکنم در کابوسهایم. چشمانم باز نمیشود. انگار مژههایم را گره زدهاند تک به تک. صدایم در نمیآید. انگار دستی میفشارد زیر چانه ام را و آن دیگری مشت میزند به قلبم. این شبها جا میمانم در عطش. زبانم نمیچرخد. لبهایم ترک میخورد. انگار هزار پاره میشود. کابوس بیداری، این شبها چنگ میزند به خواب وجودم. و من افلیجم انگار، عاجر از هر حرکتی. نمیدانم همهی این بختکها کجا بودند آن شبها، وقتی که رویای تو را میدیدم.
آن وقت فقط نشانه ای از بودنشان، فرقی نمیکند چه باشد، آرامت میکند.
و وای اگر نباشد این نشانه ها.
به زهرامون
گربه بی حیاست...
تو غلط کردی در دیزی رو باز گذاشتی!!!
تقصیر تو نیست...
تو از جنس رویایی و زندگی من، یک کابوس...