۱۶۵

آخرش دنیا به آخر می رسد و آدم ها نمی فهمند که سرهای روی شانه از آغوش های باز عاشق ترند...

۱۶۴

گفتم: دوستت دارم، بی امان دوستت دارم. 
گفتی: بی امان دوست داشتن یعنی چه؟ 
گفتم: این سخت ترین شکل دوست داشتن است، یعنی از دوست داشتن تو به هیچکس نمی توانم پناه ببرم.
 

.

شاید اینجا دوباره بنویسم: 

https://www.instagram.com/p/CPqdABJMN8G/?utm_medium=copy_link

163

یک  روز مرد زندگیم را قصه میکنم؛

اسم شخصیت اصلی را می گذارم "کمال تعجب"

162

گاهی زندگی موقعیتا رو طوری برات میچینه که انگار تاریخ داره تکرار میشه، حالا هر چقدر هم که اون جا، جای قبلی نباشه و اون آدما آدمای قبلی نباشن... اون وقت خنده دارتر و گریه دارتر از همه هم اینه که مجبوری حماقت اون روزتو دوباره تکرار کنی! میخوام مجبور نباشم. میشه مجبور نبود؟ 

161

بعضیام هر نقشی بهشون بدی‌، فقط دیالوگشو خوب حفظ میکنن!

160

من همه­ ی چرا اینجوری شدی­ هاتو می­دونستم، مگه نباید همینطوری باشه؟

159

نمیشه پی آرامش دوید، ولی خوب از جنس انتظار هم نیست. از جنس دونستن و داشتن هم نیست، یا رسیدن. پشت اون همه اما و اگر و چنین و چنانی هم که فکر میکنی نیست، اصلا تا وقتی ذره ای تردید هست، کو آرامش؟ بعضیا می گن که یه وقتی هم میرسه که دیگه تردید نداری مثلا. مثلا آدم مطمئنی هستی اون موقع، یا ثابت قدم، راسخ، استوار، یه چیزای اینجوری که جا نمیشه تو دهن من، ولی خوب آرامش تو دهن اونام  جا نمیشه... خلاصه اینکه اگه تو نبودی و اون لحظه هات، اگه دستات رو شونه م نبود و نگاهت به روبه رو، همه چی اگه تو اون دقیقه هات بوی آرامش نمی داد، الان حتی نمی تونستم بگم که آرامش به یاد آوردنیه، به خاطر سپردنی.

158

 

اون وقتی که داشت از ذات خودش به گل وجودمون می دمید، تنهاییش یه طور دیگه ای به عمق جونمون نشست، یه طور جا خوش کرد که هیچ وقت یادمون نره غریبیم ...

 

پ.ن. رفقای دیرین، بلاگفا کامنت های اخیرتون رو نمایش نمیده، ممنون از همتون که هنوز سراغی میگیرید از ما، مهدیه جان، عظیمه جان، و سجاد عزیز، از حال ما پرسیدید، هستیم رفقا، میگذرد... ما هم دلتنگ شماییم. بی وفایی ما به بزرگواری شما در ;))

157

خیلی هم بد نشد انگار، بازار گمانه زنی های ما داغ شد دوباره... داغ داغ!

156

 

بد نیست، آدم باید وجودش به وجود یکی بسته باشه، اما نه اونقدر که با رفتنش بی وجود بشه!

155

 

دلم یک وجب جا می خواهد، میان تو و دیوار ...

154

 

از آتش زاده شدم بی آنکه سوختن بیاموزم؛

هزار سال گذشته است و من عقیم مانده ام...

عقیم!

153

 

رو خاکستر آب نریز! من بعضی از رفتارها رو نمی تونم تحمّل کنم عزیزم.

152

 

خسته ام از بیقراری. صبورانه لبخند می زنم نبودنت را ...

151

 

یک قدم دورم از تو، ولی دستام به دستات نمیرسه!

150

 

از رو می برم دایره ها را، در عطش یک شعاع...

149

 

فردا گریه میکنم.

148


می گفت می دونم ... کارم سخت میشه و راهم طولانی.

اما همیشه ازش خواستم که قبل دادن هر نعمتی، ظرفیت داشتنش رو عطا کنه به من.

143


تو اين مملكت حتي اگه اعلام كنن كه نشادر قراره گرون بشه، ملت واسه سوزوندن ماتحت همديگه هم كه شده ميرن كيلو كيلو ميخرن!

142

 مثل یک برج سیمانی بی­هویت، سرک میکشی مدام از پشت این کلبه­ ی خشتی،

مرا تنها بگذار با گذشته ­ات...

141

 تجربه کردن خوبه عزیزم، اما نه به هزینه ­ی دیگران!

140

این شب­ها گیر می­کنم در کابوس­هایم. چشمانم باز نمی­شود. انگار مژه­هایم را گره زده­اند تک به تک. صدایم در نمی­آید. انگار دستی می­فشارد زیر چانه ­ام را و آن دیگری مشت می­زند به قلبم. این شب­ها جا می­مانم در عطش. زبانم نمی­چرخد. لبهایم ترک می­خورد. انگار هزار پاره می­شود. کابوس بیداری، این شب­ها چنگ می­زند به خواب وجودم. و من افلیجم انگار، عاجر از هر حرکتی. نمی­دانم همه­ی این بختک­ها کجا بودند آن شب­ها، وقتی که رویای تو را می­دیدم.  

139

بعضی ها را ندیده هم می شود شناخت... می توان نسبت به آن ها عجیب احساس تعلق خاطر کرد.

آن وقت فقط نشانه ای از بودنشان، فرقی نمیکند چه باشد، آرامت میکند.

و وای اگر نباشد این نشانه ها.

به زهرامون

138

 

گربه بی حیاست...

تو غلط کردی در دیزی رو باز گذاشتی!!!

137

 

گریه کن. ولی نه با چشمات...

136

 

هنوز نقطه نذاشتم تهِ نبودن­هات...

135

 

تقصیر تو نیست...

تو از جنس رویایی و زندگی من، یک کابوس...

134

 

گفت بیا بازی کنیم!

یادت مرا فراموش...

133

 

تو دار و ندارت رو مدیون منی!

راستم میگی عزیزم... مخصوصا نداشته هام رو...